تبليغاتX
...ܓܨسیاه مشق





















...ܓܨسیاه مشق

!!!...سکوت...سکوت...وباز هم سکوت

عموم فوت شد 

واااااااااااااااااای که چه روزایی این روزا...!!!

 اندازه تمام روزایی که گریه نکردم تو این چند روز گریه کردم

+نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت11:20توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

می خوام نا خن هامو بکشم رو آسمون

اونم نقاب زده رو صورتش هر لحظه یه رنگ می شه

شب می شه  ... روز میشه   ...

آفتابی میشه   ... مهتابی میشه   ...

می گیره  ...  می باره ...

ابری می شه  ...    بارونی می شه...

 

 

. ااااااااااااااه خسته شدم از این همه رنگ بس کن آسمو ن ... !!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت10:46توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

 می خوام چشمامو ببندم و به چیزای خوب فکر کنم !

 به اینکه چقدر شادم ...! به اینکه چقدر همه چی خوبه ...

 چقدر داره خوش می گذره و ذهن و قلبم چه آرامش عمیق و مطلوبی داره ...!!!

 به اینکه چقدر دوست دارم این روزای خوب تکرار بشه ...!!!

 هه ...

 آخه آدم چقدر می تونه خوش خیال باشه

 مگه می شه به خودتم دروغ بگی ...؟؟؟

 نه  ...  نمی شه ...!

 چون نه شادم  نه همه چی خوبه نه ذهن و قلبم آرامش داره

 و نه اینکه دوست دارم این روزا تکرار بشه ...!

 فقط دوست دارم زمان زودتر از همیشه بگذره ...!!!

 

+نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت14:29توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

  دلم فریاد می خواهد ولی ....

  در انزوای خویش ،

  چه بی آزار

  با دیوار نجوا می کنم هرشب ...!!!

 

 

دلم برای دلم می سوزد...!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت23:8توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

زندگی زد ، آدم رقصید !

آدم رقصید ، زندگی عرق کرد !

زندگی عرق کرد ، آدم چایید !

آدم چایید،  زندگی تب کرد  !

زندگی تب کرد  ،آدم لرزید !

آدم لرزید ، زندگی ترک برداشت !

زندگی ترک برداشت ، هیچ کس درد آدم را نفهمید . . . ! ! !

 

(( مرد واسه هضمه دلتنگی هاش قدم میزنه گریه نمی کنه))

این روزا منم قدم میزنم

یعنی مرد شدم؟!!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت21:44توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

دیرست نی چوپان را دزدیده اند

و گوسفندان در مسلخ

در آخرین نگاه رمز و تمنا

بر دست های خونین قصابی می نگرند

که نی می نوازد...!!!

 

 حالم از تویی که همه چیزو خوبو عالی می دونی بهم می خوره

 می خوام همه ی نفرتمو روت بیارم بالا آشغاله دروغ گو

 همتون می دونین کیو میگم .....

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت20:40توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست...؟

دوره ی ارزانیست!

که شرافت ارزان !

تن عریان ارزان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر!

آبرو قیمت یک تکه ی نان!

وچه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان....!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت12:59توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

همیشه یه حسه گمشده و غریب همراهمه...    

انگار یه چیزی و باید داشته باشم اما ندارم...

نمی دو نم چیه و کجا باید برم دنبالش...؟

همش دارم دور خودم می چرخم...

سرگیجه گرفتم...

آخه اون چیه که نمی تونم پیداش کنم...؟؟؟

شاید خودم باشم ...  آره ...

شاید خودمو گم کردم و حالا نبودشو احساس می کنم،

و هر روز داره بلند و بلند تر صدام می کنه.

اما چرا هرچی می رم بهش نمی رسم...!!!

من خودمو می خوام ...! خالی ام از خودم .

لعنتی ...

. از یابنده تقضا می شود هرچه سریع تر منو به خودم تحویل بده

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت17:27توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

برای تو که کوچه باغ یادت همیشه در خاطرت سبز است ،

برای تو که لبخندت یاد سبز کوچه باغ آرزوهاست ،

برای تو که نگاه دلنشین ات بر جای جای کوچه باغ یاد ها نشسته است ،

 برای تو که همیشه یاد کوچه باغ را به شبنم اشکی یادآوری،

  برای تو که غمی پنهان همیشه بر دل داری و تبسمی بر لب ،

 برای تو که هنوز صدای طپش قلب عاشق ات در فضای کوچه باغ طنین انداز است ،

برای تو که بوی آشنای بودنت به کوچه باغ حال و هوائی دیگر میدهد ،

برای تو می نویسم در این هوای گرفته ابری...!!!

 

. برگشتم ....... نمی دونم چرا نبودم  

. دلم واسه همتون تنگ شده بود ...... ببخشید اگه کسی و نگران کردم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت10:26توسط یکی مثل بقیه...!!! |

 

دوتا چشم رو به رومه ...

یه چیزایی بهم میگن،

نه داره فریاد میزنن ...  آره  ... دارن فریاد میزنن ،

چشمامو می بندم که دیگه فریادشونو نبینم .

خدایا چقدر آشنان برام...؟!!!

چقدر برق نگاهش آشناست ...!

ولی ،

ولی چرا انقدر خسته ...؟ چرا انقدر درمونده...؟

دلمو به دریا میزنم و اروم چشمامو باز می کنم

باز همون دوتاچشم روبه رومه،

دوباره شروع شد...

صدای فریادشونو میگم،

دوباره چشمامو می بندم ...  اینبار محکم تر از قبل ،

همش اون دو تا چشم رو به رو مه ...

کجا دیدمشون ؟؟؟کجا دیدمشون ؟؟؟

از وحشت یهو چشمامو باز میکنم ،

آره ...

چشمای خوده منه ...!!!

ولی چرا انقدر داغون...؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت1:18توسط یکی مثل بقیه...!!! |